تبليغاتX
جادوی ما

جادوی ما

عکس شعر متن


دل به دریا بسپار تو که همزاد منی
سخنم گوش بدار
دل به دریا بسپار
گرچه دریا بیتاب
گرچه دریا به دهان کف دارد
تو ازاین عرش امواج خروشان مهراس
گر فلک خورد زمین
گرزمین رفت سپهر
توبیندیش به مهر

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت15:33توسط سحر و فریده | |


شديم خاک و عالم خراب همان
مدار خاک همان،رهگذار آب همان
ز بعد اين همه خوبان در دل خاک
چگونه ماه همان است و آفتاب همان؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت17:50توسط سحر و فریده | |

شمع بگريست گه سوز و گداز
 كز چه پروانه ز من بي خبر است
به سوي من نگذشت آنكه همي
سوي هر برزن و كويش گذر است

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت13:40توسط سحر و فریده | |


اکنون منم که خسته ز دام فريب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشاي در، که در همه دوران عمر خويش
بر پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام
پاي مرا دوباره به زنجير ها ببند
تا فتنه و فريب ز جايم نيفکند
تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ
بندي دگر به پايم نيفکند

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت14:16توسط سحر و فریده | |

ديشب غم دل به دلم بگفتم بنهفت
چون صبح دميد ديگري هم مي گفت
من بودم و دل سّر مرا فاش كه كرد
ديگر غم دل به دل نمي بايد گفت

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت17:46توسط سحر و فریده | |


غرق احساسم و باید بروم
حامی یاسم و باید بروم
پشت این کوه گلی پز مرده است
منجی یاسم و باید بروم
گندم آباد پر از هرزه شده است
تیغه ی داسم و باید بروم
حلقه ی فضل نگینش بدلی است
کوه الماسم و باید بروم
چه کسی گفت صداقت مرده است
صدق الانفاسم
و باید بروم

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت15:8توسط سحر و فریده | |


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي از امروز ديروزها

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت15:8توسط سحر و فریده | |

پیشاپیش ولادت با سعادت مولود کعبه حضرت علی (ع) را به تمامی دوستان تبریک عرض میکنم و همچنین روز پدر رو به تمامی باباها تبریک میگیم. ...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت14:28توسط سحر و فریده | |


ما ها چه ساده ایم که حتی ندیده ایم
پامان به بند وسوسه وحرص محکم است
سیمرغمان چگونه به پرواز خو کند
وقتی برای چلچله هم  آسمان کم است
گفتیم پا به پای زمان بال میزنیم
گفتیم جایمان به فراخی عالم است
افسوس جا درون قفس هم نما نده است
آری فقط بهانه ی مردن فراهم است
باید برای بال زدن آسمان سرود
آخر پرنده هست ولی آسمان کم است

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت5:15توسط سحر و فریده | |


گاه باید به غصه عادت کرد
حال آیینه را رعایت کرد
روح و جان را به باغ آیینه برد
دل پر کینه را ملامت کرد
یا گذشت از تمامی بد و خوب
رو بسوی دیار غربت کرد
گاه باید چو کودکی معصوم
قلمی را شکست
و قسمت کرد
غنچه ها را نچید و پاره نکرد
آهوی صدق را ضمانت کرد
گاه باید زمانی را فهمید
به دل ساده ای قناعت کرد

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت5:0توسط سحر و فریده | |